تبليغاتX
مجموعه شعر

مجموعه شعر

شعرهای مهری جعفری

بی هیچ ترس از جاذبه زمین/ شعرهای مهری جعفری   با‌خود فکر می‌کنم که چه انگیزه‌ای می‌تواند برای چاپ یک مجموعه شعر وجود داشته باشد.

خوانش اشعار یا ثبت آثار؟

این که بسیاری از دوستان نزدیک این مجموعه را شنیده‌اند یا در فضای اینترنتی خوانده‌اند و این‌که دسترسی اشخاص دیگر خارج از این دایره با چاپ این مجموعه تا چه حد میسر خواهد بود، سوال‌هایی بوده که همواره مرا از وارد شدن به این عرصه باز‌داشته است.

   حال پس از کلنجار رفتن بسیار با خودم دل به دریا زدم تا هیجان داشتن یک مجموعه در قالب کتاب را تجربه کنم.

این بود که از سال‌های اخیر برگزیده‌ترین کارهایم را انتخاب کردم. کارهایی که خود از آنها راضی بودم.

   مسلما انتظار و توقع بازخوردی نسبت به این مجموعه ندارم؛ چون در این وادی که کمتر امکان رسیدن نسخه‌های تکثیر‌شده به دست افراد وجود دارد امکان بازخوردی هم نمی‌تواند وجود داشته باشد.

گویا باید تکثیر شوند تا به دست دوستان نزدیک برسند به رسم احترام با حک یادداشتی در صفحه اول.

باز از خود می‌پرسم چه انگیزه‌ای برای چاپ این مجموعه می‌تواند وجود داشته باشد.

 

فهرست اشعار چاپ شده در کتاب به شرح زیر است: با زنگوله‌ای از پشت شيشه‌ها، جایی دور از این توان موج‌دار، سايه‌ها، بی ‌هيچ ترسی از جاذبه زمين، با خیزهای زمین، عبور، بر شاخك مگس‌های سبز، وقتی كه...، غريق، جهت ها در ابديت، سرخ، خميازه‌های بلند، پرش.

 

شناسنامه کتاب: بی هیچ ترس از جاذبه زمین/ مهری جعفری/ قطع پالتویی/ 34صفحه/ تهران/ نشر آرویج/ ۱۳۸۵

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 2:18  توسط مهری(طاهره) جعفری  | 

وقتی از خيابان‌ها می‌گذری

يا به خانه‌ها سرك می‌كشی

با نوحه‌های ما

صدای تو مثل باد

از پشت شيشه‌ها

بيايد و برود.

 

كمی برای ما آواز بخوان

وقتی بی‌صدا

دست به چشم‌هايمان

كه برای باز

هر‌چه بيشتر ماندن

خيره‌تر از هميشه

 

كمی از آن ميان

كه بويی

با زوزه‌ها پخش می‌شود.

 

 

بر سينه‌هايشان

پخش می‌شوی

 ميز

صندلی

كمد

در آستين‌ برگشته‌ يك كت

       و يقه‌ای آويزان

                          در دستگيره‌ و پاگرد‌

 

 صدايی از تو

و در اول همه‌ جيغ‌ها

لخته‌هايی از خون‌

در گوشه‌ همه‌ چشم‌ها

برای تو

 

پخش می‌شوی

عروسك‌های متلاشی

بچه‌های بازيگوش

توپ‌ها‌

و غلت می‌زنی

پيشا‌پيش خانه‌ها

 

هر نفس را

با زنگوله‌ای

از پشت شيشه‌ها

از دست‌های تو

 

كمی برای ما آواز بخوان

وقتی بی‌صدا

صدايی از تو

و در اول همه‌ جيغ‌ها


                ۲/۴/۱۳۸۳

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 0:56  توسط مهری(طاهره) جعفری  | 

در ميان اتصالات

اتصالات ساده در رشته‌های نزديك

اتصالات ساده در رشته‌های نه چندان دور

 

... می‌خواهی سرازير شوی به سادگی؟

می‌خواهی

 

دايره‌ها موج در موج

كشيده می‌شوی به سادگی

تو‌ در‌تو

دايره در دايره

بدون هيچ اتصالی

تک‌سلولی‌ها

با مغناطيسی از هيجان‌هايی روان

و وسوسه‌های رفتن يا ماندن

اين تراوش‌های ساده

از سادگی

در چرخش مدام

ستاندن و

ماندن

به سادگی

 

و اين نسبت‌ها

در هر چيزی 

با هر چيز ديگری

كشيده می‌شود

 

اين رشته‌های به هم پيوسته را

تعريف ساده از سادگی

و در خواب هم

با هم غنودنی

به سادگی

 

به سادگی اين انتظار ساده

از سادگی

جايی دور از اين توان موج‌دار

و اتصالات ساده

 

                    ۲۶/٣/13۸۴

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 0:46  توسط مهری(طاهره) جعفری  | 

كه قبل از قامت‌های بلند

می‌رسند

 

كه دراز می‌شوند

كه عبور می‌كنند

كه راه می‌روند

 

قبل از دست‌های دراز

كه در هوا

چرخ می‌خورند

و خط می‌كشند

كه فرود می‌آيند

و من وزن آن‌ها را

مدت‌ها بر پشتم احساس می‌كنم.

بر پهلوهايم

روی فرق سرم

بر مژه‌ها

پشت چشم‌ها

گاه هم فقط روی كفش‌ها

وقتی در مقابل من چون ورقه‌ای سبك

 

 

كه راه می‌افتند

قبل از شلوار‌های آويزان

محو می‌شوند

 پشت اتومبيل‌های بزرگ

و ساختمان‌های خاكستری

 

می‌ایستند

قبل از دست‌های ستبر

شاید این‌بار روی سر من

که سنگین روی سینه‌ام

که تا دهلیزهای راست و چپ

که از دیوارهای تنگ شاید

این‌بار 

که تا سينه‌های ديگر

که خیابان‌ها

که دیوارها

که دهلیزهای پیچ‌پیچ

 

شاید

 این‌بار

 

             ٣ ̸٣/13۸۴

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:35  توسط مهری(طاهره) جعفری  | 

صورتت را می‌کشی

این‌بار محکم‌تر از همیشه

رو به بالا

پيشانيت را هم

به طرفين

از وسط دو ابرو.

 انگشتانت را فرو می‌بری

 در هر خط ممتدی

اين‌بار عميق‌تر از هميشه

 

اين‌بار

فقط تا كمی نوازش

و

بی‌هيچ ترسی از جاذبه زمين

و

هيچ ترسی از اين پوست كشيده

بر جمجمه سر

 

چون خط چين‌های پيراهنت

كه می‌كشيدی

اين بار هم باز

باز هم  رها

 

چون رگ‌های آبی دست‌های مادربزرگ

زير انگشتان خود

 

اين بار

بی‌هيچ نفرتی

از گوشه‌ چشم‌‌ها

خط‌هايی ممتد

از سال‌های پيش از اين

 

بی‌هيچ رنگی

در ميان دست‌های تو

 

كرم دور چشم

بی‌هيچ جای مهمی

بر روی ميز آرايش

 

بی‌هيچ پماد شبی

دور چشم‌هايت

از هر شب پيش

 

خيره

در خطی ممتد از پنجاه سال قبل

با چشم‌هايی

خيره

از زير حجمی فشرده

از لايه‌های پوست

                   

                   12/٢/13۸۴
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 13:23  توسط مهری(طاهره) جعفری  | 

لميدم و ماندم

راهی

از ستون پشت من گذشت

و درخت‌هایی

در پشت بازوهای من سبز شد.

 

چشم

بر حفرهای خالی آسمان

و چال‌های کوچک ابرها

سوراخ‌های کوچک و بزرگ

در اندام‌های ریز و درشت

و خیابان‌های راست و چپ

و میدان‌هایی که هر روز

زیر نفوذ گسترده شیارهای آب شسته می‌شوند.

 

با خيزهای زمين

و توفان‌های خاک و خار

و جست‌و خیز درخت‌ها

و انهدام لانه‌های مورچگان

 

پهن شدم و دراز

لمیدم

و ماندم

طول و عرضی بی‌پایان


                 ۱۵/۱۲/۱۳۸۲

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 1:51  توسط مهری(طاهره) جعفری  | 

بروم

نگاهم را

از در بردارم

و بكوبم

به ديوار

 

 

نفس‌هايم در شماره‌ های چند ‌رقمی

باز می‌ماند از شمارش

 

كوچه رفت

و خانه‌ها در دو سو نشسته ماندند.

چشم عابران    در بوتيك لوازم آرايش     تمام شد.

 

روی پاشنه‌ تيز كفش‌هايم

دور می‌زنم

راننده لبخند می‌زند:

می‌آی بريم كوچولو!

 

موتورسيكلت‌ها سبقت می‌گيرند

از كوچه

و هجوم می‌برند

به پياده‌روها

 

خانه‌ها ايستاده ماندند در دو سو

و چشم عابران

در جوی فاضلاب خیابان

 

بروم

دور از اين كوچه

در ميان بازوان مردی

كه پيكری گرم داشت.

 

اين بوهای تند

در حفره‌ چشمِ خانه‌ها.    

 

باد

در كوچه می‌پيچد.

 

بروم و بگذرم از دیوار

                      _عبور سرد یک نگاه _

 

و یک فضای تهی

 

خانه‌ها در دو سو

 ايستاده ماندند.

 

نفس‌ها در شمارش آخر     

 

                         ۲۲/۹/۱۳۸۲

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:36  توسط مهری(طاهره) جعفری  | 

من اما

هنوز من‌ام.

دراز كشيده‌ام و نگاه می‌كنم.

به عهده نمی‌گيرم

اما هيچ

 بستن پلك‌هايم را

و تكان دادن

هيچ

بندی از انگشتانم

 

برانيد يا نرانيد

روی دوش‌هايتان

 به عهده نمی‌گيرم

اين بويناكی اسفناك شلوارم

هيچ

 

بكشيدم يا نه

من كشان كشان

كشيده می‌شوم.

به عهده نمی‌گيرم

اما هيچ

 اين وزنی كه از من

كنده می‌شود

و بار می‌شود

بر شاخك مگس‌های سبز،

بر تن لزج كرم‌ها



من اما

دراز می‌شوم

و به عهده نمی‌گيرم

اما هيچ

                        
   ۱۳۸۲/۲/۱۷                     

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:23  توسط مهری(طاهره) جعفری  | 

از توی مادرم
وقتی که

لحظه ها به انجماد رسيده بود،

سر به بيرون ماندم.

با دهانی گشوده و آزمند

كبود و كرخت

يك لحظه

فقط يك لحظه

هوا در دهانم ماسيد.

فقط يك لحظه.


            ۷/۷/۱۳۸۱

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 0:40  توسط مهری(طاهره) جعفری  | 

لحظه‌ی مبادا بود.

هوا را ذخيره

هوا را ذخيره

نفس‌ها را به صد قطعه‌ی كوچك برش

و دريچه را به اندازه‌ی عبور يك برش، كوچك

مبادا بود باداباد.

آب، حباب

ذخيره‌ها سر به هوا

باداباد

بادكنك‌ها را هوا كن

همه بادها برباد

همين جا فرود می‌آييم.

شن‌ها را كنار بزنيد.

شن‌ها را كنار بزنيد.

 

                       ۱٣۸۰                    

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:31  توسط مهری(طاهره) جعفری  | 

بايد قطب هايم را  عوض كنم.

همه چيز

با جريانی مخالف آغاز می شود.

_ و رنگ‌ها را _

                كه در همه جهت می رقصند.

 

جهت ها را

              در ابديت گم كرده بودم.

رنگ ها را...

و صدا ها را

              همه چيز

با جريانی ديگر به راه می افتد.

             همه چيز

با جريانی مخالف دور می شود.

 

بايد قطب هايم را  عوض كنم.

رنگ ها را

به ديوار اتاق سنجاق می‌زنم.

و صداها را

در سی دی خود می ريزم.           

خطوط

          از جريان باز می افتد.

با جريانی مخالف

دور می شوم.

                                                                

             ۲۰/۱۰/۱۳۸۰

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:32  توسط مهری(طاهره) جعفری  | 

وقت زاييدنم بود.

ديوارها ورآمد.

باد كرد.

جلو آمد.

فرو ريخت.

فرو ريختم.

 

          لخت

          توی صد نگاه

         زمين از سرخی من تر

         سايه ها سرفه كردند

         سرفه ها در من ريخت.

         فرو ماندم .

         لخت.

 

پيچ خوردم

پيچ

چرخيد

فرود آمد.

صد بار

 

 

حك شد

صد نقش بر پشتم

بر پا شدم.

ايستادم.

 

وقت زاييدنش بود.

باد كرد.

جلوآمد

خيس ماندم.

زمين از سرخی او تر

                           

                  ۱۱/٩/۱۳۸۰

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 14:10  توسط مهری(طاهره) جعفری  | 

من خميازه های بلند می كشم.

خميازه‌های من
با خمیازه‌های تمامی عالم فرق می كند.

خميازه های من

ساری و جاری است.

از دهانی به دهان ديگر

چسبنده و لزج

تمام نشدنی.

 

تمام اسباب و اثاث اتاقم

با اولين خميازه

كش می‌آيند

و قوس می‌شوند.

و تا آخرين لحظه‌ای كه ايستاده‌اند،

مضطرب می‌مانند.

                   ۱۱/۷/۱۳۸۰

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:29  توسط مهری(طاهره) جعفری  | 

وقتی در قفس باز شد

بی انصافی بود

پاهايم بی حركت ماند

و بال هايم باز نشد.

 

وقتی در قفس باز شد

بی انصافی بود

پرهايم ريخت

و چشم هايم

هم‌چنان در ميان مورچه‌ها

خيره ماند.

وقتی پراندنم

بی انصافی بود

پريدنم را نديدم.

 

         7/7/1380

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:1  توسط مهری(طاهره) جعفری  |